10 سال پیش تا کنون...

(میهن مبلاگ یه مسابقه وبلاگ نویسی گذاشته، که اگر به 10 سال قبل برگردید چه چیزی رو میخواید تغییر بدید؟ منو انداخته تو گردابی که فکر کنم بهش)

به همه اتفاق ها فکر میکنم، هرچند زندگی پرماجرایی نداشتم، اما بالاخره هرکسی یه چیزایی داره که برا خودش نقطه هستن. حتی ممکنه الان برای این که سالها قبل یک حرف نا به جایی رو زدیم هنوز خودمون رو سرزنش کنیم، هرچند اون حرف اتفاق مهمی نباشه. قدم هامون، کارهامون... خیلی چیزا هستن که خیلی بیخود به نظر میاد، ولی هرکسی تا سالها بهش فکر میکنه. یا پشیمونه و هنوز بعد سالها ناراحت میشه و یا لبخند رضایت میاد روی لبش.

اتفاقای کوچیکو بزرگ رو مرور میکنم... 10 سال پیش اگر برگردم چی رو میخوام تغییر بدم!؟ چه کاری رو انجام بدم و چی رو نه؟! 

احساس میکنم لحظه لحظه اتفاقاتی که افتاده چیزی بوده که منِ امروز رو ساخته. از جمع همه موفقیت ها، خطاها، ضایع شدن ها و تشویق شدن های روزهای گذشته هست که من، امروز، با همین احساسات و افکار هستم.

شاید اگر اونها ذره ای جا به جا بشه دیگه من نتونم اینطوری که الان قدر تک تک لحظه هامو میدونم بدونم. دیگه این عشق و محبتی که دارم تجربه میکنمش مدلش فرق بکنه. 

نتیجه ای که میگیرم «هیچ» هست. دلم نمیخواد اگر به 10 سال پیش برگردم چیزی رو تغییر بدم. تجربه لحظه کنونی برام بیش از اینها ارزشمنده...

/ 3 نظر / 11 بازدید
چوپان

سلام. فکر می کنم منظور دوستان بازگشت به ده سال پیش با عقل امروز بوده. خب در اینصورت اولین کاری که میکن اینه که برم عزیزانی که این سالها از دست دادم بغل بگیرم و ببوسمشون. کنارشون بمونم و ... البته بعیده که اشکبار نباشه اون دیدار. همین حالا هم حالم عوض شد... من ده سال پیش آماده می شدم برم سربازی. تازه وبلاگمو تاسیس کرده بودم. قیمت مسکن خیلی پایین بود و برای سرمایه گذاریهای اقتصادی اوضاع خیلی مساعد بود. شاید اینکارو می کردم. شاید میرفتم ایتالیا برای ادامه تحصیل. یا مزرعمو تاسیس میکردم. اما هر چقدر که در این پاراگراف تردید دارم، از پاراگراف قبل مطمئنم. از دیدن دوباره دایی عزیزم. از دیدن محمدحسین که تو کمپ ترک اعتیاد شکنجه شد و از دست رفت. از دیدن شوهرخاله های دوست داشتنیم. از اشتیاقم برای دیدن همه شون مطمئنم. خیلیها هستن که دیدن دوبارشون برام تبدیل شده به حسرت. از خوندن مطلب شما لذت بردم دوست من.[لبخند]

رها

وقتي داشتم متنتو مي‌خوندم پيش از اينكه به نتيجه‌گيريت برسم تو ذهنم دنبال جواب سوالت مي‌گشتم . خيلي برام جالبه قبل از اين كه به آخرين خط نوشته‌ات برسم پاسخ منم دقيقا هموني بود كه تو گفته بودي . شاهدي ديگه به يكي بودن من و تو . نزديكي و قرابتي كه هر روز بيشتر از روزهاي پيش خودشو بهمون نشون مي‌ده و از اين بابت بسيار شاديم و مسرور ...[گل] منم اگه به گذشته برگردم نمي‌خوام چيزي رو تغيير بدم من گذشتمو دوست دارم چون خودمو دوست داشتم و به خودم باور و ايمان زندگي بهتر داشتم . منم الان دارم لحظات ناب و يگانه‌اي از عشق و شدت دوست داشتن تجربه مي‌كنم كه ريشش تو همون گذشتش . گذشته اي كه منو هول مي‌داد به جلوتر رفتن و با اميد هميشگي داشتن براي در آغوش گرفتن شادي واقعي ... اميد و شادي ، هماهنگ با هم دو بال پرواز براي رسيدن به اوج آرامش ... اين شعرم يهويي آخر اين نوشتم در ذهنم چراغش روشن شد ... تقدم به تو ... روروزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آن‌که چون تو پاک نیست

«هیچ»! ایده جالبی بود...[متفکر]