جامعه...

مسیر چهل دقیقه ای تا محل کار امروز خیلی عجیب بود. از همون ابتدا، سر کوچه، وقتی سرم پایین بود و مثل همیشه داشتم مسیر رو میومدم، دیدم شهرداری کاشی های قشنگ جلوی یکی از ساختمون ها رو کنده و بعد از عملیاتش سیمان جاش پر کرده. با خودم فکر کردم صاحب این ساختمون با چه عشقی این کاشی ها رو اینجا چیده بوده...

و بازی شروع شد... رانند تاکسی اصرار داشت مسافرها برای مسیر 2 هزارتومنی باید پول خورد دقیقا به مبلغ دو هزار تومن همراه داشته باشن و مسافرهای با همراه داشتن اسکناس 5 تومنی به ناچار از تاکسی پیاده شدن... معتادی با سر و وضع نامناسب و بوی بد بدنش سوار تاکسی شد... میشه گفت ای کاش این فرد سوار نشه؟! اون به عنوان یک مسافر حق استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی رو داره... چند بار پیش اومده خودمون سر و وضع مناسبی نداشتیم و ضمن عدم رضایت خودمون مجبور شدیم کاری رو انجام بدیم...

ماشین جلویی پاکت سیگار خودشو از پنجره پرت میکنه بیرون، من میدونم حرص خوردن فایده ای نداره، راننده تاکسی بهش فحش میده و من احساس میکنم برای اولین بار این عکس العمل راننده دلمو خنک کرد... 

مرد معتاد موقع پیاده شدن به علت ارائه 5 تومنی محکوم میشه و با تحقیر به صفت معتاد مفنگی خونده میشه... به چه علت به خودشون اجازه میدن تحقیرش کنن؟! مگه داره از جیب شما مصرف میکنه!؟

جرثقیل پلیس ماشین فرد محتاجی که داره میزنه تو سرش رو میبره... پلیس تاکسی رو با مسافراش نگه میداره و اصرار راننده برای عدم جریمه فایده ای نداره... موتور سوار با سرعت آروم گوشه خیابون میره و رو به آدم ها سر میچرخونه و میگه: موتور... موتور... 

همه چیزایی که دارم میبینم همیشه بوده... ولی آیا من نمیدیدم یا توجه نمیکردم!؟ چرا همیشه اینقدر آزارم نمیداد. انقدر که حتی من که ابتدای علاقه مندیم به خبرنگاری و ورودم به رشته روزنامه نگاری حوزه اجتماعی بود و کله ام باد داشت تا در این زمینه وارد بشم... نظرم عوض میشه.

البته من پس از 6 ماه فعالیت در حوزه اجتماعی این زمینه رو بوسیدم گذاشتم کنار و دیگه حتی نه دوست دارم به او محله ها برگردم و نه دلم میخواد به اون مردم، مشکلاتشون و نامه هایی که بهم میدادن فکر کنم... 

اما با این وجود هنوزم  هربار که توی خیابونا قدم زدم از حضور مردم و تماشای اتفاق ها و آدما لذت بردم... 

ولی امروز حتی من دلم خواست هیچوقت اینجا نبودم... ایکاش منم جزو آدمایی بودم که همیشه دور از هیاهوی جامعه با ماشینای خودشون مسیرهارو رفت و آمد میکنن و اگر براشون توضیح بدی ببین فولان چیز رخ میده با چشمان مات نگات میکنن و مشخصه هیچی از حرف هات سر در نمیارن...

/ 2 نظر / 9 بازدید
رها

زندكي در « انباشت انساني » اين تراژدي غم‌انگيز زندگي در شهري مثل تهرانه كه مي‌شه به جاهاي ديگه هم تعميمش داد . شهري كه هر روز فضاي زندگي شرافتمندانه و انساني دراون كمتر مي‌شه و ديوارهاي انساني و فلزي تنگ‌ترش مي‌كنن . شهري كه رها شده تا خودش آينده‌شو رقم بزنه . فكرهايي روشن و آينده نگر براي شهر ما اندوخته‌هاي در نظر گرفته بودن كه براي مردمش آسايش و رفاه به ارمغان بياره ولي اين اندوخته روزهاي درازي ست كه تموم شده ... تو روزهايي كه من و تو دلمون از اين تصاوير مي‌گيره و پر از سواليم بايد بريم تو بلندترين ارتفاع شهر طفلكي مون و كنار هم بشينيم به دنبال شيخ چراغ بدست مولانا و شقايق سهراب كز ديد و دد ملولم و انسانم آرزوست و تا شقايق هست زندگي بايد كرد گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست[چشمک][گل]

علیرضا

می‌دانم، می‌دانم، می‌دانم... با اینهمه کاش، ای‌ کاش آب می‌بودم... گر توانستمی آن باشم که دلخواهِ من است. آه کاش هنوز به بی‌خبری قطره‌یی بودم پاک از نَم‌باری به کوهپایه‌یی نه در این اقیانوسِ کشاکشِ بی‌داد سرگشته‌موجِ بی‌مایه‌یی....