کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست ...

 

اکثر روزها اطراف محل کار می‌بینمش . گاهی نشسته و به جایی دوردست خیره شده و آدمهایی را که از کنارش عبور می‌ کنن شمارش می‌کنه وگاهی هم تو سطل زباله‌های بزرگ و سیاهی که در محدوده محل زندگیش وجود داره به دنبال ظرف‌های آلومینیومی غذاهای خورده شده می‌گرده تا با محتویات باقی‌مونده شکم خودشو سیر کنه . گاهی هم ایستاده و یا در حال حرکت داد و بیداد راه می‌‌ندازه و به زمین و زمان بد و بیراه می‌گه . تو این موقعیت آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شن سرعت خودشو زیادتر می‌کنن تا مبادا خطری تهدیدشون کنه . این جور مواقع هیچ چیزی از زبونش در امان نیست و شلاق کلماتش می‌تونه به تن هر چیزی بشینه .

فقط تو دنیای خودش زندگی می‌کنه و انگار هیچ کس با هر مرام و مسلکی تو دنیایی که  برا خودش ساخته جایی نداره. نه لطف و دلسوزی دیگرانو قبول می‌کنه و پاسخ می‌ده و نه نگاههای متمرکز آدما رفتار و اعمالشو عوض می‌‌کنه. یه گوشه سایه از پیاده‌روی یه خیابان پهن نزدیک جایی که کار می‌کنم محل زندگیشه  و هر جا بره در نهایت برمی‌‌گرده دوباره همونجا و روز و شبو طی می‌کنه . سرما و گرما و غذا و همه نیازهایی که آدم‌ها برای برطرف کردنش صبح تا شب بالا و پایی می‌رن برای اون یکسانه و به نظرم غم داشتن و نداشتن رو نمی‌خوره و برای همینه که آدم‌های ثابتی که هر روز از کنارش عبور می‌کنن جرات دلسوزی هم به خودشو نمی‌دن و نزدیک دنیای این آدم هم نمیشن .

انگار که همه یه هراسی تو وجودشون هست که مبادا این « آدم زندگی به دوش » با تلنگری خونه دائمی اونارو خراب کنه .

می‌تونم تو ذهنم همه آدم‌های این شهرو من جمله خودمو بذارم یه طرف و این آدم رو هم بذارم یه طرف. انگار کفه حضور سبک و بی غل و غش این آدم با کفه همه آدم‌های دیگر شهر برابری می‌‌کنه . نمی‌تونم با دیدن رفتارهاش اسمشو « مجنون و دیوانه » بذارم . شاید حادثه‌ای و اتفاقی اونو به دریافتی از زندگی رسونده که تم رفتارشو در مقایسه با دیگران به کل تغییر داده . شاید با بریدن از روزمرگی‌ها و دوری از عادت‌های شیک و کلاسیک زندگی شهری به حقیقتی رسیده که آوارگی براش لذت بخش‌تر شده .

شاید اون گاهی به آسمون نگاه می‌‌کنه . شاید تمام آینده‌رو تو زمان حالش خلاصه کرده و تصویر آینده‌ نیومده رو قاب شده و بی هیچ پرده‌ای جلوی چشم همه گذاشته تا آدم‌ها و عابران عجول هر روزه تنها و تنها به یک دریافت از زندگی توجه کنند و لحظاتی بایستند و به آدمی نگاه کنند که زمین خدا فرش و آسمونش سقفشه و دیوارهای خونه‌ نداشتش به امتداد همه این شهر حجیم و پف کردست ...

/ 2 نظر / 18 بازدید
علیرضا

بودن این آدما تو موقعیت هایی که تصویر کردی یجور انتخابه که آدمهایی در شرایط ما درست نمی فهمنش. تو گذشته های دور فرصتی پیش اومد تا با شبیه این آدمها یه جایی اوقاتی رو بگذرونم، اونم برای مدت قابل توجهی، شاید چند ماه... حتی یه مسافرت کوتاه هم چاشنیش بود. این همه دریافت و باور منو عوض کرد، باور اینکه این هم یکجور انتخابه انتخابی در برابر تحمل، قدرت و هدف شاید... یکجور عقب نشینی شاید... مثل مواجه با مریضی می مونه، مریضی با پذیرش و مریضی با تحمل و صبر... و یا مریضی با مبارزه و ...

مهر

از این نمونه ای که میگی رو روزانه چندین نمونه مشابه میبینم (خودمم تعجب میکنم که چرا در این محله انقدر هستن!؟) ولی یه فرقی مورد تو داره، اونم داد و فریادیه که گفتی! کسایی که با این سبک من دیدم همه سرشون تو کار خودشونه، حتی وقتی از کنارشون رد میشم با وجود سر و وضع غیر متعارفی که انگار برای بازی در یک نمایش درست کرده باشن، هیچ احساس عدم امنیتی نمیکنم. انگار واقعا اونها زندگی رو طوری میبینن که ما نمیبینیم و برعکس ، پس جهانمون هیچ شباهتی به هم نداره...